رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 13 روز سن داره

رادین دنیای مامان گلی و بابایی

مرد بزرگ مامان

رادین گلم! الان چند روزی هستش که شما وارد چهار ماهگی شدی و رفتار و حرکاتت حسابی تغییر کرده. تقریبا یک هفته ای هست که گل پسری شیطون شده و دیگه مثل قبل راحت شیر نمی خوره؛ یه ذره از شیرت رو که می خوری شروع می کنی به حرف زدن و خندیدن و دست و پا زدن و اینقدر با دستت محکم شیشه رو می زنی که شیشه شیرت از دهنت میپره بیرون. خلاصه مامان خیلی نگران شیر خوردن شماست آخه دوست نداره که پسرش نحیف و لاغر بشه. شیطونک مامانی! حالا دیگه دستات رو می شناسی و دوتا دستهات رو جلو صورتت میاری و حسابی نگاش می کنی و باهاشون بازی میکنی؛ تازه وقتی چیزی جلو صورتت می گیریم دستت رو به طرفش میاری و برای گرفتنش تلاش می کنی.. قربونت برم که یه وقتایی موفق می شی و می گیریش...
15 دی 1391

قند عسل سرما خورده!!!

نفسم! امروز 10 دیماه هست و فقط 3 روز دیگه باقی مونده تا شما عزیز مامان وارد چهارمین ماه از زندگی قشنگ خودت و دنیای زیبایی که برای بابایی و مامانی درست کردی بشی. رادینم الان 4 روز هستش که شما گل پسر سرما خوردی و حال مامانی رو گرفتی؛ چهار شب پیش در حالیکه خونه مامان جون بودیم، مامانی طبق معمول هر شب که دمای بدن گل پسرش رو چک می کرد، متوجه شد که گل پسری تب داره. اون شب من و مامان جون و خاله زهرا تا صبح به پای شما قند عسل نشستیم و تبت را کنترل کردیم. بابایی هم که دلش برای شما خیلی شور می زد به اصرار بابا جون و مامان جون رفت خوابید. صبح زود با بابایی رفتیم مطب دکتر موحدی که روزهای جمعه هم می آد و به داد نی نی کوچولوهایی مثل شما می رسه. خلاصه ر...
10 دی 1391

وای چه شب یلدایی بود امسال با پسر گلم

رادین مامان! دیروز 30 آذرماه بود و شما 2 ماه و 17 روز از زندگی قشنگت رو پشت سر گذاشتی و اولین پاییز زندگیت رو سپری کردی. خدا رو شکر می کنم که با ورود به زندگی من و بابایی پاییز 91 رو برامون بهاری کردی . خوشگل مامان! امسال من و بابایی اولین یلدا را به اتفاق شما گل پسرم توی خونه مامان جون و مادر جون تا ساعت 2 سپری کردیم و بعد هم با شیطنت های شما گل پسر، من و شما تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم و طولانی ترین شب سال رو جشن گرفتیم. اوایل شب را پیش مامان جون و بابا جون بودیم که البته به اصرار مامان جون از صبح به خونه اونها رفتیم؛ بقیه شب را هم در کنار مادر جون و پدر جون گذراندیم و وقتی به خونه خودمون برگشتیم، شما قند عسل مامان که خواب خودتو کرده بودی...
1 دی 1391

عاشقتم مامان جون

عزیزم امروز جمعه 26 آبانه و شما پسر گل مامان و بابا 43 روزت شده. فدات بشم که نسبت به روزهای اول بزرگ شدی و حسابی فرق کردی. مثلا موقع شیر خوردن دائم سرت رو این طرف و اون طرف می بری و با کنجکاوی اطراف رو نگاه می کنی، یا وقتی گریه می کنی و ما نوازشت می کنیم و قربون صدقت می ریم فوری آروم می شی و لنج میاری و خودت رو لوس می کنی. فدات بشم دو روز پیش صبح وقتی از خواب بیدار شدیم، احساس کردم صدای گریه هات تغییر کرده. اولش خیلی ترسیدم که مبادا پسر نازم سرما خورده باشه ولی بعد متوجه شدم که صدای پسرم هم مثل خودش بزرگ شده. الهی قربون صدات برم مامان. رادین مامان! حالا دیگه وقتی مامانی و بابایی می شینن کنارت و باهات حرف می زنن، شما هم تلاش می کنی که ی...
28 آذر 1391

آفرین پسرم

رادینم، امروز 19 آذرماه است و شما گل پسر ششمین روز از ماه سوم تولدت رو پشت سر می گذاری. الهی فدات بشم عزیزم که هر روز یه کار جدید انجام میدی و مامانی و بابایی رو سورپرایز می کنی. عسل مامان از دیروز شروع کرده دستاش رو می خوره و حسابی ملچ و مولوچ می کنه؛ تازه یه وقتایی هم دستات راه دهان خوشگلت رو گم می کنن و میرن روی لپت و زیر چشمات و تو در حالی که فکر می کنی که دستات توی دهنته، زبونت رو درمیاری و دنبال دستت می گردی. وااای که چقدر صحنه قشنگیه وقتی این کارو می کنی.؛ مامان که می خواد بخوردت با این کارای قشنگت. جیگرم! کنجکاویهات هم با ورودت به سه ماهگی خیلی بیشتر شده و دائم به وسایل خونمون خیره می شی و حسابی به همه چی دقت می کنی. عروسکهای توی ...
22 آذر 1391