رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 13 روز سن داره

رادین دنیای مامان گلی و بابایی

راااااااااادین خییییییییلی دووووووووست دااااااااااااااااارم

پسر گل مامانی! امروز ٥ خرداد شده و فقط 1 هفته مونده که هشت ماهگی شما گل پسری تموم بشه .مامان خیلی خوشحاله که پسرش به شادی و سلامتی داره روز به روز بزرگ میشه و خدا رو شاکره. عزیز دلم من 2 روز پیش رفتم ماموریت بندر عباس و شما رو با بابایی و مامان جون تنها گذاشتم.از شب تا صبح از فکر شما خوابم نبرد و خیلی اذیت بودم.دلم خیلی برات تنگ شده بود.آخه تو این هشت ماه این اولین شبی بود که مامان گلی بدون رادین می خوابید.دیشب هم پروازمون تاخیر داشت و ساعت 1 بود که رسیدم.شما خواب بودی.کلی بوست کردم.خیلی دوست داشتم از خواب بیدار بشی تا چشمای نازت رو ببینم ولی نشدی.فکر میکنم دلت برای مزه شیر مامان تنگ شده بود.آخه تا که اومدم 1شیشه شیر دوشیدم و د...
5 خرداد 1392

روزتون مبارک عزیزای من.

رادینم! امروز سوم خرداده.در واقع باید بگم سیزدهم ماه رجب.قشنگ مامانی امروز روز مرده.پس روزت مبارک مرد کوچیک مامان. رادین گلم، بیا با هم داد بزنیم "بابایی روزت مبارک.شما بهترین بابای دنیا هستی." اینم یه عالمه بوسسسسسس برای پسر گلم و بابایی مهربونش.  ...
3 خرداد 1392

راااادین نبض زندگی مامانی و بابایی

نفسم! امروز 26 اردیبهشت هستش و روز پنج شنبه است. مامان گلی مطابق معمول از صبح زود بیدار شده و تا الان که نزدیک ظهره مشغوله. رادینم شما الان 7 ماه و 13 روز داری و روز به روز متفاوت تر از قبل می شی؛ مثلا دیشب با بابایی خیلی قشنگ با توپ هات بازی می کردی ، بابایی دائم توپت رو می گذاشت تو دستت و شما آگاهانه اونو پرتاب می کردی و غش غش می خندیدی. اینقدر قشنگ و بلند می خندیدی که فکر می کنم همسایه بغلی هم صدات رو می شنید . پسرم این به این معنی هستش که حالا دیگه آگاهانه بازی می کنی و مفهوم بازی را می فهمی. مامان جون هم که خدا خیرش بده و عاقبت به خیرش کنه با حوصله در طول روز با شما بازی می کنه و عصر که من میام گزارش شیرین کاریهات رو برام می ده و دل م...
26 ارديبهشت 1392

گل پسر مامان

رادین مامانی!امروز جمعه ششم اردیبهشت ماه هستش.الان 3 روزه که شما چهار دست و پا از زمین بلند میشی ولی هنوز با این حالت حرکت نمی کنی و همچنان سینه خیز میری.پسر گلم چهارشنبه شب  که از خونه مامان جون اومدیم خونه خودمون یه دفعه خیلی بد قلقی کردی و شروع به گریه کردن کردی.گریه هات اشکهای مامانی رو هم در آورد .تا ساعت یک شب گریه میکردی و بعد از شدت خستگی یکدفعه ای تو بغل مامانی خوابت برد.عزیز مامان پنج شنبه هم همینطوری بودی و ناراحتی می کردی.احساس می کنیم جای دندونات درد می کنه.بابا جون و مامان جون اصرار داشتن که ببریمت دکتر ولی آخه من  این روز 5شنبه ای دکتر از کجا پیدامی کردم.با پرس و جو فهمیدم که دنا از ساعت 10 متخصص اطفال داره.شب خونه...
8 ارديبهشت 1392

یه روز به یاد ماندنی با گل پسری تو محل کار مامان گلی

رادین مامانی!امروز 27 فروردین هست و شما گل پسری 6 ماه و 14 روزه شدی.رادین خوشگلم!چند روزی میشه که تو غذا خوردن خیلی اذیت میکنی و هیچ تمایلی به خوردن نداری .نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شدی.امیدوارم زود درست بشی و مامانی و مامان جون رو اذیت نکنی.گل پسرم !روز پنج شنبه با مامان هیراد و پانیا قرار گذاشتیم ببریمتون باغ ارم .قبل از اینکه بریم من شما رو یه سر بردم شرکت.آخه همکارا خیلی تمایل داشتن ببیننت.جیگرم!تو شرکت حسابی خودت رو شیرین کرده بودی.هم به شما خیلی خوش گذشت هم به همکارای مامانی و بابایی.آخه اونها خیلی باهات حال میکردن .خلاصه بعد از یک ساعت که تو شرکت بودیم رفتیم باغ ارم.عزیز دلم!شما توجه زیادی به هیراد و پانیا میکردی.انگار میفهمیدی که ...
27 فروردين 1392

جدایی مامان گلی از رادین

رادین مامانی!امروز 20 فروردین هستش .الان 4 روز میشه که مامان دوباره میره سر کار و دیگه تمام وقت پیش شما گل پسر نیست.عزیزم الان دیگه مامان جون و بابا جون دارن از شما مراقبت میکنن و زحمتمون روی دوش مامان جون افتاده.پسرم !من از صبح که میام سر کار یا دستم به تلفن هستش یا دارم به ساعت نگاه میکنم تاا ببینم کی میتونم بیام خونه و دوباره شما خوشگلمو ببینم.رادین !مامان گلی با این وضع کار کردن به زودی اخراج میشه.رادینم !خلاصه این روزها حسابی خوش به حالت شده و با مامان جون و بابا جون سرگرمی.وای پسرم! دیشب پاهات رو رسونده بودی به دهانت و انگشتاتو میخوردی.خیلی حرکتت دوست داشتنی بود. رادینم! با سینه خیز رفتنت حسابی دردسر شدی آخه هر چیزی که میبینی میر...
20 فروردين 1392

پسرم تولد شش ماهگیت مبارک.

رادینم! امروز نهم فروردین هستش و فقط 4 روز دیگه مونده که شما وارد هفتمین ماه زندگی نانازت بشی . عزیزم این روزها خیلی با حال شدی و حسابی رفتارهات تغییر کرده و دوباره دقیقا توی مرز عوض شدن ماهت تغییر رفتار دادی. جیگر مامان حرکتت روی شکم خیلی بیشتر شده و سریعتر و توی شعاع بزرگتری حرکت می کنی. خراب کاریهات داره شروع میشه. امروز رفته بودی و به پایه میز چسبیده بودی که یه دفعه چشمت به جعبه دستمال کاغذی افتاد؛ خیلی تلاشت برای گرفتن اون دیدنی بود. من و بابایی حسابی لذت می بردیم. گل پسرم! خیلی دقت و توجهت به اطراف زیاد شده و خیلی از وسایلی که قبلا توجهی بهشون نداشتی، حالا دیگه توجهت رو جلب می کنن و تلاش می کنی که بگیریشون. رادین! امشب در حالی که روی...
9 فروردين 1392