رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 13 روز سن داره

رادین دنیای مامان گلی و بابایی

رادین پس کی خوب میشی...

پسرم حالم خیلی گرفته .الان زنگ زدم به مامان جون .گفت کلی سرفه کردی و بالا آوردی.الهی برات بمیرم . رادینم فقط چهار روز دیگه مونده که شانزده ماهگی  شما گل پسرم تموم بشه .عزیزم روزها داره خیلی سریع میگذره و من همینطور که بارها گفتم از این بابت خوشحالم.آخه هر چی میگذره شما بزرگتر میشی و خوشمزگیهات بیشتر میشه. الان شش روزی میشه که مریضی و بد جور سرما خوردی.نفسم!دو شب را کامل تا صبح بیدار بودی و گریه میکردی.شبها خونه بابا جون همه تلاش میکردن شما رو آروم کنن ولی متاسفانه فایده ای نداشت.اگرم یه کوچولو تو بغل بابا جون آروم میشدی دوباره بعد از چند دقیقه شروع می کردی .رادین نمیدونی من چقدر عذاب کشیدم و نگرانت بودم. مامان گلی پا به پای شما...
9 بهمن 1392

خبر خبر دارم خبر...

رادینم امروز مامانی خیلی خوشحاله.اول که صبح مامان جون گفت شما صبحانتو خوردی و منو خیلی خوشحال کرد.قبل از ظهر هم با یه تماس تلفنی یه خبر خیلی خوب بهم رسید که در پوست خودم نمی گنجم و حسابی ذوق زده ام .آخه خیلی خبر غیر منتظره ای بود.یه مدت دیگه اینجا مینویسمش.البته نمیدونم طاقت بیارم یا نه .الان هم با دوستامون همه رفته بودیم ناهار بیرون و کلی بهمون خوش گذشت و خندیدیم.عزیزم کاش شما هم باهامون بودی و یه کم اذیت می کردی و نمیگذاشتی مامان ناهار بخوره. عشق من عاشقتم. ...
2 بهمن 1392

ووروجک مامان

ووروجکم !امروز سی دی ماه هستش .دیروز تولد حضرت محمد و امام جعفر صادق بود.نفسم این دومین سالی هستش که تو ی وبلاگت این مطلب رو مینویسم.رادین دو سال پیش توی یه همچین روزی مامان گلی آزمایش داد و فهمید شما اومدی تو ی دلش.بعدشم با بابایی به خاطر داشتن شما شیرینی خریدیم و رفتیم خونه مامان جونها. عزیزم همه از اینکه شما اومده بودی توی دل مامان خوشحال بودن .پسرم بابایی قصد داشت دیشب منو سورپرایز کنه و با هدیه و شیرینی بیاد خونه ولی از اونجایی که هوا برفی بود هر چی تلاش میکرد که به یه بهانه ای از خونه بره بیرون با مخالفت من روبرو میشد.آخه خیابونها لیز بود و من میترسیدم که یه اتفاقی بیفته.خلاصه آخر شب بود که بابایی گفت همه چیزایی که میگفته الکی بو...
30 دی 1392

اولین برف زندگی رادین

رادین مامان امروزشنبه 14 دی ماه هستش و شما پانزده ماهه شدی.ایشالا صدوپنجاه سالگیت پسرم. رادینم روز سه شنبه تعطیل بود.من چهارشنبه هم مرخصی گرفتم و چهار روز راکنار شما گل پسرم بودم.عزیزم روز چهار شنبه برف خیلی قشنگی بارید.من و شما دایم پشت پنجره بودیم و برفها رو تماشا می کردیم.بعدشم لباساتو تنت کردم و با هم رفتیم پایین و از نزدیک برفهارو بهت نشون دادم.خیلی دوستشون داشتی و وقتی ازت میپرسیدم:رادین مامان داره چی میاد؟ شما هم میگفتی ب. رادین خیلی دلم میخواست تو برفها ازت عکش بگیرم ولی دوربینمون را زدی زمین خراب شده و دوربین نداشتیم. رادین ایشالا زندگیت همیشه به سفیدی و روشنی برف باشه عشق مامان. ...
14 دی 1392

چقدر از داشتنت خوشحالم.

رادینم امروز اول دی ماهه و دومین زمستون سفید زندگی شما گل پسرم شروع شد .ایشالا دویستمیشو برات بنویسم عزیزم. ما هم به رسم همه ایرانیها دیشب دور هم بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت.یه چیزی که برای من و بابایی جالب بود اینه که شما دیشب کاملا متفاوت از بقیه شبها بودی.مامانی من! فکر کنم فهمیده بودی که شب یلداست.هر چی تلاش می کردم که بخوابونمت نمی خوابیدی و دلت می خواست بازی کنی        . وای که رادینم چقدر نفسی. ...
1 دی 1392