تولد بابایی
رادینم امروز ششم مهر ماه هستش و دو روز پیش تولد بابایی بود.از اونجایی که برای مراسم ختم آقا جون باید میرفتیم فسا فرصت اینکه دور هم باشیم نبود.شیطونک مامانی من و شما هم که مریض بودیم و مامانی فرصت اینکه به بابایی برسه رو نداشت.دیروز هم که مامان جون خیلی اصرار کرد که نهار بریم اونجا .خلاصه دیروز هم اینجوری گذشت.حالا امشب اگه شما گل پسری با من همکاری کنی و پسر خوبی باشی بابایی رو سورپرایز میکنیم. ولی بیا همین جا جفتمون با هم تولد بابایی رو تبریک بگیم و یه هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا بکشیم. اینم یه بزن بکوب باحال برای تولد بابایی.هااااااااااااااااااا بیا. پسرم در حالیکه فقط یک هفته دیگه به پایان یک سالگی شما مونده اخلاق و حرکاتت ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
13:17
رادین و مجسمه عشقش
اینم کتاب خوندن پسر مامان
سرسره بازی
رادین گلم امروز 19 شهریور ماه هستش.قرار بود امروز عصر با خاله بهاره و کارن کوچولو که از کرمان اومدن بریم بیرون. ولی اونها خودشون رفته بودن و دلیلشون این بود که مامان گلی از سر کار اومده و خسته هست .منم شما رو آماده کردم و با مامان هلیا رفتیم پارک.رادین اینقدر حرکات هلیا برات جلب توجه میکرد که نگو.هلیا با مامانش کالسکتو هل میدادن و میدویدن و سه تاییتون ذوق میکردین . راد مامان!مامان هلیا بغلت کرد که سرسره بازیت بده.واااااااااااااییییی اینقدر ذوق میکردی که برای همه مامانایی که تو پارک بودن جلب توجه شده بود.رادین اینقدر از سرسره بازی خوشت اومده بود که تا خونه آواز خوندی و داد زدی .تا که چشمت به خاله سمیه می افتاد کنترل خودت رو از دست می دادی و...
نویسنده :
مامانی و بابایی
12:48
رادینم تولد یازده ماهگیت مبارک .
راد مامان! تولد 11 ماهگی شما گل پسری با نهمین سالگرد ازدواج مامان گلی و بابایی همزمان شده.عزیز مامان دیشبب اولین سالگرد ازدواجمون بود که شما خوشکل مامان با ما بودی.البته پارسال هم تو شکم مامانی بودی ومامانی رو تو عکسها خوشکل کرده بودی ولی امسال لذت دیگه ای بهمون دادی .عزیزم تک تک سلولهای بدنم تفاوت امسال رو با سالهای قبل احساس می کنن.ا گه میدونستم که زندگی رو برام اینقدر شیرین میکنی و من و بابایی رو شیفته خودت میکنی خیلی زودتر از اینهابرای داشتن شما اقدام می کردیم.رادینم عاشقتم. &...
نویسنده :
مامانی و بابایی
13:30
یه سفر کوچولو و غمگین
رادین گلم! امروز 28 مرداده و روز به روز داریم به تولد گل پسری نزدیک میشیم.مامان گلی شمارش معکوسش شروع شده و برای تولد یک سالگی شما لحظه شماری میکنه.عزیزم!3 روز پیش بابای مامان جون رحمت خدا رفت. ما هم با خاله زهرا و داییها و بابا جون و مامان جون برای مراسم رفتیم فسا.رادین تو جاده خیلی اذیت می کنی و نق میزنی .منم که خیلی دوستت دارم وقتی کلافگی شما رو میبینم خیلی ناراحت میشم و خودمم کلافه میشم.بیچاره خاله زهرا رو هم داغون کردی. با همه اینها اونجا حسابی بهت خوش گذشت.وای رادین شما بغل همه میرفتی و با بچه ها حسابی خوش بودی .بابا جون هم از بچه همسایه مادر که یه عالمه جوجه اردک داشت یه جوجه اردک گرفته بود و شما با اون اردکه سرگرم بودی.تازه برای او...
نویسنده :
مامانی و بابایی
12:35
شیطوووووووونک
سه روز تعطیلی با گل پسری.
رادین مامانی.ماه رمضون تمام شده و مامان تعطیلاتشو کامل پیش گل پسرش بود.سه روز تعطیلی رو همش به گشت و گذار بودیم.شما هم که حسابی بهت خوش می گذشت .رادینم آخرین ساعتهای تعطیلی رو هم 3 تاییمون با هم رفتیم پارک قوری قدم بزنیم.وای رادین سوار ماشین الا کلنگی برقی شدی .اولین باری بود که تو پارک اسباب بازی سوار میشدی.الهی قربونت برم که شما ذوق می کردی و من و بابایی رو هم ذوق مرگ کرده بودی .آخه خیلی قشنگ نشسته بودی و فرمون ماشینو گرفته بودی و میچرخوندی.تازه وقتی مدت زمانت تموم شده بود پیاده نمیشدی و برای خودت جا خوش کرده بودی.خلاصه یه شب به یاد موندنی بود اون شب عزیزم. فدات بشم که اینقدر دوستت دارم. ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
12:14






