رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 13 روز سن داره

رادین دنیای مامان گلی و بابایی

هفده ماهگی گل پسرم مبارک.

جیگر طلای مامانی هفده ماهگیتون مبارک باشه عزیزم. رادین گلم زودی خوب شو .کی این مرواریدای قشنگت میان بیرون .اگه برای هر کدومشون شما بخوای اینقدر اذیت بشی که مامان دلش کباب میشه نفس الان پنج روزه که حالت بده. الهی فدات بشم دردونه من  من و بابایی دلمون برای شما میتپه. ...
13 اسفند 1392

رادین و مامان و یه عالمه کار مونده

رادینم سلام.نفسم کم کم داریم هفده ماهگیت رو پشت سر میگذاریم .رادین مامان چی بگم؟ از کجا بگم؟ماشالا هزار ماشالا همش شیطنت و شیطنت و شیطنت.چیزی دیگه تا عید نمونده.من موندم و یه عالمه کار.شما اصلا نمیگذاری من هیچ کاری بکنم.تمام طول هفته که سر کارم.پنج شنبه و جمعه ها هم که هر بار یه مشکلی پیش میاد .دو هفته پیش یه کم سرما خورده بودی و من از ترس اینکه شما بدتر نشی بیرون نبردمت.تو خونه هم اجازه هیچ کاری ندارم.آخه نه تنها به هدفم نمیرسم بلکه شما بدتر زندگی آدمو به هم میزنی.همش با هم تو خونه بودیم و شما هم نا آرومی میکردی. هفته پیش رفتیم بیرون یه کفش خوشکل برای شما گل پسرم خریدم ولی  شما اینقدر شیطنت میکنی و سراغ همه چی میری که بیشتر از دوس...
10 اسفند 1392

خوشمزگیهای رادین

نفسم سلام.امروز بیست و یک بهمن ماهه و شما هشت روزی میشه که وارد هفدهمین ماه از زندگی قشنگت شدی.عزیزم اخلاقت حسابی بزرگ شده و عاقل شدی.اینقدر خوشمزه شدی که این روزها هر کی میبیندت ذوق مرگ میشه.مثلا پنج شنبه مهبد با مامانش اومدن پیش شما.مامان مهبد زنگ زد به مینا جون و گوشیو رو بلند گو گذاشت .مینا جون اینقدر ذوق شما رو داشت که اگه خودم با چشمای خودم ندیده بودم فکر میکردم خاله یکتا مبالغه میکنه.آخه اینقدر خوش اخلاقی که خودتو تو دل همه جا میکنی. جمعه هم رایان با مامانش یه یک ساعتی اومدن پیش شما.رادین شما همه اسباب بازیهاتو به رایان میدادی و خیلی باهاش مهربون بودی.خاله مهرنوش شیفته اخلاقت شده بود. خلاصه دیگه برات بگم که این روزها مامان جو...
21 بهمن 1392

رادین پس کی خوب میشی...

پسرم حالم خیلی گرفته .الان زنگ زدم به مامان جون .گفت کلی سرفه کردی و بالا آوردی.الهی برات بمیرم . رادینم فقط چهار روز دیگه مونده که شانزده ماهگی  شما گل پسرم تموم بشه .عزیزم روزها داره خیلی سریع میگذره و من همینطور که بارها گفتم از این بابت خوشحالم.آخه هر چی میگذره شما بزرگتر میشی و خوشمزگیهات بیشتر میشه. الان شش روزی میشه که مریضی و بد جور سرما خوردی.نفسم!دو شب را کامل تا صبح بیدار بودی و گریه میکردی.شبها خونه بابا جون همه تلاش میکردن شما رو آروم کنن ولی متاسفانه فایده ای نداشت.اگرم یه کوچولو تو بغل بابا جون آروم میشدی دوباره بعد از چند دقیقه شروع می کردی .رادین نمیدونی من چقدر عذاب کشیدم و نگرانت بودم. مامان گلی پا به پای شما...
9 بهمن 1392

خبر خبر دارم خبر...

رادینم امروز مامانی خیلی خوشحاله.اول که صبح مامان جون گفت شما صبحانتو خوردی و منو خیلی خوشحال کرد.قبل از ظهر هم با یه تماس تلفنی یه خبر خیلی خوب بهم رسید که در پوست خودم نمی گنجم و حسابی ذوق زده ام .آخه خیلی خبر غیر منتظره ای بود.یه مدت دیگه اینجا مینویسمش.البته نمیدونم طاقت بیارم یا نه .الان هم با دوستامون همه رفته بودیم ناهار بیرون و کلی بهمون خوش گذشت و خندیدیم.عزیزم کاش شما هم باهامون بودی و یه کم اذیت می کردی و نمیگذاشتی مامان ناهار بخوره. عشق من عاشقتم. ...
2 بهمن 1392